تبليغاتX
ققنوس
نوشته ها و اشعار مهتا بردبار

 

 

 

 

مختصری دربارۀ اسطوره و اسطوره شناسی

                                                                                بهار مختاریان

 

تا قرن نوزدهم در اروپا اسطوره (Mythos) در تقابل با واقعیت (Realität) تعریف می شد. در چنین نگاهی داستان آدم و یا موجودات نامرئی و یا حتی تئوژنی هزیود[1] همه به چنین حوزه ای تعلق داشت. واژۀ Mythos، چون بسیاری دیگر از مفاهیم، ریشه در یونان دارد و به معنی «روایت، نقل و گفتار»، معمولا در تقابل با Historia و Logos به کار میرفته است. آغاز فلسفۀ یونان در قرون 5 و 6 پیش از میلاد، با نخستین گام از Mythos به Logos برداشته شد. نخستین فلاسفه ای که این گام را برداشتند، فلاسفۀ علوم تجربی بودند که به پاسخ مادۀ نخستین پیدایش جهان دست یازیدند. پاسخ غیر اسطوره ای تالس (Thales) در نظر گرفتن «آب» به عنوان مادۀ آغازین بود. شاگرد او  انکسیماندور (Anaximandor)  «هوا» را مادۀ آغازین دانست و این روند همچنان ادامه یافت. اما باید درنظر داشته باشیم که «رابطۀ فلاسفۀ پیش سقراطی با دین و اسطوره، رابطه ای مجادله برانگیز نبود. برای همین است که گفته می شود که  فرضیات نخستین این فلاسفۀ تجربی تضاد آگاهانه با دین یونانی به شمار نمی آمد، زیرا دین یونانی متفاوت با مسیحیت و یهودیت، هیچ اصول مطلقی برای آفرینش جهان نمی شناخت و اصطلاح «آفرینش از هیچ » را نداشت، بلکه بیشتر هم اسطوره های دینی و هم فلاسفۀ تجربی، طبیعت را چیزی «بغانه»[2] می دانستند. جالب اینجاست که فلسفۀ یونانی به درافتادن با اسطوره ها برنیامد بلکه با یک سری توضیحات عقلانی دربارۀ جهان آغازید و کم کم تقابل با اسطوره برایشان به آگاهی بدل شد. (Nestle, 1975: 81-82)

 

 در اثر  این تقابل، Myth به مرور، به «آنچه واقعا وجود ندارد» اطلاق شد. در عصر هلنی  نقد اسطوره ویژگی نوی یافت. در این زمان فقط در پی استنباط لغوی از اسطورهها نبودند و در پی آشکار ساختن معنای نهفتۀ آنها برآمدند. در قرن سوم پیش از میلاد اوهمروس (Euhemerus) تاویلی کلاسیک از این روند تفکر ارائه کرد و از آن پس اوهمریسم بر هرگونه تفسیر تاریخیِ اسطوره اطلاق گشت» (بیدنی،  161: 1373). او درواقع پایهگذار بنیادهای تاریخی و واقعی برای داستانهای اسطورهای بود. این باورها قرنها در اروپا مطرح بودند. تصور اسطوره چون داستانهائی ساختگی که رویدادهای تاریخی و طبیعی را در خود نهفته دارند، تا شکلگیری فلسفهی مدرن همچنان ادامه یافت. برای نخستین بار در 1825 با انتشار«مقدمهای بر اسطورهشناسی علمی»[3] ، اثر کارل اوتفرید مولر[4]، تعریف علمی اسطوره آغاز شد. در نیمۀ دوم قرن نوزدهم پژوهشهای اسطورهشناختی با آثار بسیار فریدریش ماکس مولر[5] رواج گستردهای یافت. او اسطوره را نوعی عارضۀ زبانی میدانست و بر آن بود که این امر به این جهت است که یک چیز نامهای بسیار میتواند داشته باشد[6] و یا بالعکس  یک نام میتواند بر اشیاء گوناگون نهاده شود[7]. به نظر او همین امر سبب درهم برهمی نامها شده است و از این رو ایزدان گوناگون در یک چهره ذوب شدهاند یا یکی تبدیل به چهرههای گوناگون شده است. خلاصه آن که در آغاز تنها یک nomen بود  و بعد تبدیل به numen شد. بعلاوه به نظر او کاربرد جنس در اسامی، ایدۀ انتزاعی تشخصیافتهای را به عنوان ایزد یا ایزدان برای خورشید، سپیدهدم و آسمان شکل داد. کسی که شدیدا مولر را 20 سال آماج انتقاد خود قرار داد، آندرو لانگ[8] بود که بر پایۀ گردآوری دستاوردهای انسانشناختی تایلور[9]  نشان داد  که اسطوره متعلق به مراحل آغازین تفکر آدمی است و اقوام ابتدایی هنگام اسطورهسازی در مرحلۀ پیشرفتۀ ذهن به سر میبردند. به همین جهت، پژوهش در اسطوره نیز بایستی از میان اقوام ابتدایی که هنوز صورتهای اولیه فرهنگ را دارا هستند، انجام گیرد. فرضا ماکس مولر، اسطورۀ کرونس[10]  را بازتابی از عناصر هواشناسی میدانست که در آن آسمان ابرها را میبلعد و دوباره قی میکند و لانگ، نخستین نشانههای انسانخواری[11] در نهادهای اجتماعی اولیه را در آن میدید.

 در واقع از این دوران بر پایۀ پژوهشهای انسان شناسان، اسطورهشناسی روند تازهای یافت و دادههای آن بر اساس گزارش های مسیونرها از فرهنگها و اقوام مختلف زنده شدند. یکی از نخستین انسانشناسان که برای نخستین بار دست به تعریف دین و اسطوره بر اساس این دادهها کرد، تایلور بود.  «او بر تفاوت اسطوره و علم اعتقاد داشت و اسطوره را زیرگروهِ دین و هر دوی آنان را زیرگروه فلسفه میدانست و خودِ فلسفه را به دوگونهی ابتدایی و مدرن تقسیم میکرد. به  نظر او فلسفۀ ابتدایی با دین ابتدایی یکی است ولی قائل به علم ابتدایی نیست و فلسفهی مدرن برخلاف آن دارای دو زیرگروه است، دین و علم. دین جدید مبتنی بر دو عنصر است متافیزیک و اخلاق که در دین ابتدایی دیده نمیشود» (Segal, 2004: p.14-19). برای تایلور اسطوره، امری غیرعلمی است، ولی توضیحی در اینباره نمیدهد. شاید به این دلیل که آن را زیرگروه دین ابتدایی میشناسد و دین مدرن را خالی از اسطوره میبیند. در هرحال در نظریهی تایلور بسیاری از مسائل چون، ازدواج و روابط خویشاوندی و مسائل جنسی ... در نظر گرفته نشده اند و از این جهت قادر به دادن تعریف جامعی از اسطوره نیست. اما تایلور تاثیر بسیار زیادی بر بسیاری از پژوهشگران زمان خود گذاشت و یکی از کسانی که در اثر 12 جلدی خود، «خاستگاه ایدۀ خدا»[12] به طور نظاممند، نظریههای او را به کار بست، ویلهم اشمیت[13]بود.  جز او فریزر[14] از دیگر کسانی است که پیرو نظریات تایلور به شمار میآید، با این تفاوت که او بر این باور است که انسانهای ابتدایی اسطوره را به جای علم استفاده میکردند و آن را  نوعی علم عملی میشناساند. به نظر او انسان ابتدایی همواره در پی آن بود که جریان طبیعت را به سود خویش در دست گیرد و کاربرد آیینها و جادو تنها به همین هدف است. یکی از مهمترین اهداف دین ابتدایی، تاثیر بر حوادث، به ویژه رشد گیاهی (اسطورهی آدونیس) است که شدیدترین آیینها و قربانیها را به خود اختصاص داده است. توجۀ انسانشناسان به اسطوره به ویژه به عنوان بستری برای پیاده کردن نظریههای مختلف همچنان تا این زمان مطرح است.

 

 

سوایِ پژوهشهای انسانشناسان در اوایل قرن نوزدهم، اسطورهشناسی از حوزۀ پژوهشهای نجوم نیز هوادارانی به خصوص در آلمان یافت. بنیانگذار نظریههای نجومی، زیکه[15] است که اسطورهها را لفظی بررسی میکند و بر این باور است که در محتوای آنها همواره علائم آسمانی به ویژه نشانههایی از اختران و حرکت ماه دیده می شود. توجۀ زیاد طرفداران این نظریه بر این عوامل، به ویژه حرکت ماه، نظریۀ آنها را تبدیل به نوعی «ماهگرایی»[16]کرد.

در آغاز قرن نوزدهم  اسمیت[17]، یکی از شرقشناسان و دینشناسان، اسطورهها را توضیحی برای آیینها تعریف کرد[18]. چنین نظریهای در حوزههایِ مختلفِ انسانشناسی، فقهالغه و دینشناسی (توراتشناسی) به ویژه در انگلستان رنگی تازه به اسطورهشناسی بخشید و  برای بسیاری، توضیح رضایت بخشِ و توجیهپذیری برای شکلگیری اسطورهها فراهم کرد. این نظریه گرچه توجیه مناسبی برای اسطوره بود، اما بسیاری از مسائل اسطورهها را نمیتوانست حل کند. با این حال بر دیگر نظریهپردازان از حوزههای دیگر چون روانشناسی[19]، تاثیر گذارد.

 در اوایل قرن بیستم برخی از فیلسوفان، ، چون لانگر[20]، ریکور[21] و کاسیرر[22]، به طور مبسوط به موضوع اسطوره پرداختند. بیشتر اینان کوشیدند از طریق بررسی زبان یا نماد، مسئلۀ اسطوره را روشن کنند. کاسیرر  با کتاب فلسفهی صورتهای سمبلیک[23]، به طور جامع به اندیشهی اسطورهای پرداخت و توانست آن را به عنوان یکی از مراحل تفکر بشناساند. در این برخورد نو به اسطوره، "اسطوره هم مانند علم و اخلاق و هنر، جهانی مستقل و خودبسامان شد که واقعیت و اعتبار آن را نمیبایست با معیارهایی خارج از قلمرو خودش سنجید، بلکه میبایست آنها را طبق قانون درونی و ساختاری خود اسطوره درک کرد. هر تلاشی در این جهت که جهان اسطوره را به منزلهی جهانی تبیین کند که واسطهی جهان دیگری است، یا لباس و پوششی برای امر دیگری است یکبار و برای همیشه قاطعانه مردود شد" (45: 1378). مباحث نمادشناسی که چون اسطوره سابقهاش به یونان باستان میرسد، در قرن بیستم در اکثر حوزههای فلسفی، دینشناسی و زبانشناسی رواج یافت. بحث اسطوره و نماد و نشانه در کارهای رولان بارت[24] در حوزۀ نشانهشناسی زیباشناسانۀ ساختاری توجۀ بسیاری را برانگیخته است.

از سوی دیگر بسیاری از انسانشناسان همین قرن، اسطورهها را نوعی از افسانههای عامیانه معرفی کردند و کوششهای آنان در سه جنبه شکل گرفت: 1- جنبۀ تاریخی، همچون فرانس بواس[25] ؛ 2- جنبۀ ریختشناختی[26]، همچون پروپ[27]؛ 3- ساختاری، همچون لوی-استروس[28].

 

 

منابع:

این مقاله از منابع زیر برگرفته شده است:

 

بیدنی، دیوید، "اسطوره، نمادگرایی و حقیقت"، ترجمۀ بهار مختاریان، 1373، ارغنون، سال اول،شمارهی 4، تهران.

کاسیرر، ارنست، فلسفهی صورتهای سمبلیک، ترجمۀ یدالله موقن، 1378، انتشارات هرمس، تهران.

 

Eliade, M., Campbell, J., Die grosse Mythen der Menschen, Wien, 1998.

 

Mischung, R., "Religionethnologie" im: Ethnologie Einführung und Überblick, Hg. Beer, B./ Fischer, H., Berlin, 2003.

 

Nestle, W, Vom Mythos zum Logos, Berlin, 1975.                                 

 

 



[1] -  Theogonie Hesiods

[2] - ایزدی

[3] - Prolegomena zu einer wissenschafichen Mythologie

[4] -  Karl Otfrid Müller

[5] - Friedrich Max Müller

[6] - Polyonymie

[7] - Homonymie

[8] - Andrew Lang

[9] - E. B. Taylor مخصوصا کتاب «خاستگاههای فرهنگ» (Die Anfänge der Kultur, 1871)

[10] - kronos

[11] - kannibalism

[12] -  Ursprung der Gottesidee

[13] - Wilhelm Schmidt (1912-1955)

[14] - Frazer

[15] - E. Siecke

[16] - Panlunarismus

[17] - R. Smith

[18] - او در کتاب مهم خود: Lectures on the Religion of the Semites  این نظریه را مطرح میکند که اسطورهها باید  به عنوان تفسیر آیین ویژهای استنباط شوند.

[19] - از جمله روانشناسان بزرگ قرن بیستم، میتوان از فروید نام برد که نخستین عمل (آیین) پدرکشی در میان برادران بود که پس از این عمل، خوردن پدر و مدعی زنان او شدن (یعنی مادران خود) توضیح اسطورهها میشناسد.

[20] - S. Langer

[21] - S. Ricoeur

[22] - E. Cassirer

[23]- Philosophie der symbolischen Formen  که به فارسی توسط یدالله موقن ترجمه شده است.

[24] - R. Bartes

[25] - F. Boas

[26] - morphologisch

[27] - W. Propp

[28] - C. Lévi-Strauss

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:13  توسط مهتا بردبار  | 

در ابتدا هيچ نبود . خدا بود و تنهائيش. اصلا تنهائی خدا هم نبود. فکر کرد که اينهمه قدرت لايتناهی ؛پس خواست که شناخته شود . آفريد و هستی داد اما باز هم  احساس كرد ميان مخلوقاتش گستره اي دارد كه از چيزي خاليست , از چيزي چيزي و شايد از كسي ! حالا , كسي , پا به عرصه وجود گذاشت . از گل سرشته شده بود اما نفس رحماني داشت كه خدا دم بي كسي خويش را در او دميده بود . حالا او انيس پروردگار شد و به جانشيني او در اين پهنه خاكي رسيد . خدا خواست كه اين مخلوق محبوب را هديه اي ابدي بخشد و بدينسان بود كه انسان حتي به قيمت رانده شدنش از بهشت سزاوار آزادي شد . 

پس مي آغازم به نام آزادي و يگانه آفريدگاري كه از صفات ذاتي خويش اين موهبت را به انسان ارزاني داشت .

هر چه به دورو برمان نگاه مي كنم , تنها چيزي كه دريافت مي شود , شكل كساني است كه انگار در يك تابلو نقاشي به صورت كاريكاتوري ترسيم شده اند . اصلاً از شمايلشان يك نوع برجستگي صفات و رفتار نمايان است.   

در اين لجه كه به مردابي بي شباهت نيست كساني در حال فرو رفتن اند كه هر چه بيشتر تقلا مي كنند كمتر دستگيري مي يابند . فريادها براي چيست ؟ اينجا سرزمين كرهاييست كه تمام دستوراتشان با اشاره دست اجرا مي شود و وقتن پيكار چون شاه ديوان سنگ مي شوند . اما حالا تمام يلان يا سرگردان بيايانهاي حيرت اند و يا مغروق در تالاب اتهام . ديگر رستمي نيست كه قلبش از رگهاي تمامي مردم ميهنش خون بگيرد و در نگاهش آرزوي يك ملت بيدار باشد كه با بازوان كوه واره خويش اين صخره ديو سنگي را بر كتف نهد و به نشان خواري و پستي پيش پاي بلند همتي مردمانش افكند .

اينجا شهر ديگر شهر تلاطم و عصيان نيست

حتي ديگر در نگاه مردمان حسرت موج نمي زند

ريشخند ترس آوري بر لبهاشان نشسته می ترسم .....

مي ترسم و ديگر نمي توانم  فرار كنم

كه پاي فراري نيست

طوفان مه مي وزد و حتي طنين صداي ديوان خواب ناآرام را بر هم     نمي زند

ما مثل فنا شدگان , پا رو قبله كشيده ايم . سيمرغان پر كركس بر بلند پروازيهاشان زده اند كه براي آن هم در آتشگاههاي افكار حتي جرقه اي پيدا نمي شود .

كجاست زالي كه ابديت خردش پرتو بر تمامی تاريخمان افكنده بود و روشناي افكارش رنگ سپيدي بر باستان راستانمان زده بود .

تاريخ ! اين بار تو سخن بگو ! تو كه از آبشخور كهن ترين پندارها و کردارها و گفتارهاي نيك سيراب شده اي . تو كه از كوهساراني  سرچشمه گرفته اي كه زادگاه سيمرغ است و پرورشگاه زال جاويد . تو كه در بسترت از نسل آفريدونها , گندآوراني پلنگ افكن آمدند و در فصل عاشقيت بيژن هابر منيژه ها دل سپردند و در هواي دلاوريت سياوش ها حماسه ساختند .

اين بار تو بگو ! كه هر كس سزاوار سبز ماندن در باغ خاطرات تو نيست .

آنها كه به ادعاي خويش پيشاني بر سجاده خضوع مي سايند هنوز در فكرشان اين است كه آيا بلندي محاسنشان به زمين مي رسد يا نه؟!. افسوس كه شراب خام نوشيده اند و زير خرقه پشمين جامه حرير پوشيده اند .

برخيزيد  اي خفتگان !   بيدار بمانيد كه با خواب شما اهريمن فرصت كابوس پردازي نيابد . دستهاي از پشت پرده بيرون آمده بوي تعفن مي دهد . انگار دوباره افراسياب از خواب برخاسته و يا شايد مارهاي شانه هاي ضحاك هواي شكم بارگي كرده اند .

ما وارثان كاوه ايم . درفشهامان بر باد رفته برخيزيد تا به تاراج سلم و تور ايرجها را از ما نستانده اند تاريخ را به تكرار مكررها مجبور نكنيم .

حالا كه به جاي نيرنگهاي افسانه اي , سلاح بر دست بشارت بهشتمان مي دهند , حتي آدينه ها هم رنگ اهريمن گرفته و بر هفت خوان خستگيمان خوانهاي ديگريست كه انتهايش مثل چاه شغاد نيك افكن است.

 

حال بگذار برگردم به ميراثهاي كهنم به آنها كه روح مرا از روان گردآفريد شكل دادند و فرنگيس وار به جاي پوششهاي دروغين تاجي از فر ايزدي بر سرم گذاشتند . بگذار با مروري بر اسطوره هاي پيشين به ياد آوريم كه چه بوديم و چه شديم !

 

ای نوشدارو كشتن سهراب با تو                    تا زنده اي كابوسهاي خواب با تو

خون سياووش از نگاه چنگ مي ريخت            يك زخم از كاووسيان مضراب با تو

منزلگه تورانيان اين سرزمين است                 تير شغاد و چاه كنعان در كمين است

گر يوسفي بايد به ظاهر گرگ باشي               گر رستمي پايان كارت تيغ كين است

در چلچراغ چشم تو آيينه اي نيست              وقتي نگاهت جز غبار كينه اي نيست

دوزخ به دوزخ رد شديم از هفت خوان درد     اما براي درد دلها سينه اي نيست

شب روي بستر حجله سهراب بستند             بر روي بازو مهره هاي ناب بستند

در سينه ها مهر از دل رستم گرفتند              افسانه ديدند و گره بر آب بستند

كو كاوه ها جمشيدها كو گردها كو ؟             نوشنده جام و تمام دردها كو ؟

رفت از جبين آريا فر اهورا                       يك دستخون باقيست حالا بردها كو

 

مغ بچگان را لاف دانايي گرفته است           دامان عصمت بوي هرجايي گرفته است

با دست چپ لقمه به سقم عدل دادند          اين كار هم نامي مسيحايي گرفته است

سيمرغ در البرز پنداري به خوابست            ابر سياهي در نگاه آفتابست

بر آتش از نزديك سوزانديم خود را           خود سوختن پايان كار انقلابست

ايرج به ايرج , سلم و توران زاد كردند         قبريستانها را همه آباد كردند

اسكندران بر تخت جم آتش كشيدند          خاكستر جمشيد را بر باد كردند

حالا فقط يك بغض غم در ناي مانده          تاريخ چون افسانه اي بر پاي مانده

از پايه هاي صولت مهد تمدن                   تنها فقط چندين ستون بر جاي مانده

مرداس بوديم و ز ما ضحاك روييد            بر توسن نامردمي , فتراك روييد !

هم از فريدون داشتيم ايرج نهادي              هم سلم و تور  از پشت او نا پاك روييد

جز حصر استبداد ديواري نمانده                جز بر فراز دار سالاري نمانده

ما سربداران اسير دست ديويم                  اصحاب كهفيم و دگر غاري نمانده

با روزه داران هر سحر بيدار مانديم            تا اختري از دولت مشرق بتابد

در قعر سرد چاه بيژنهاي تاريخ                 عاليجناب رنگ خاكستر بخوابد

اما خيالي خام بود آن شب كه ديديم          تهمينه ها سهرابها را زاده بودند

در پشت تاريك نگاه سرد تاريخ                سودابه ها بر مكر و كين دل داده بودند

تكرار ننگينيست  اين تقدير محتوم             پرهاي سيمرغان بر اكليل شغاد است

هر كس كه تخت و بخت و دولت همره اوست      همچون دل ضحاكيان آتش نهاد است

بر شهر زاغي تيره گسترده ست پر را         نور اميدي در دل شيري نمانده است

تا صبح صادق هفت خوان بهرام باقيست     در چله آرش دگر تيري نمانده است

خاك سياوش جا نماز دشمنان شد            رستنگه سجاده اهريمنان شد

رفتند و رفت از قوم ما پندار زرتشت         رفتارشان با گفت ديوان همعنان شد

وقتي شبيخون رنگ شب را تيره تر كرد      ما چون صداي ناله در بغضي شكستيم

در مسلخ عشق و جنون خون گريه مي كرد        چشمي كه بر عاليجناب سرخ بستيم

ما وارثان كاوه و جام جم استيم                اكنون درفش و كاوه  بر ضحاك بايد

از پايمردي اسوه ي جنگاورانيم                تيري به چشم ظالم هتاك بايد

آنان كه چون افسانه ها اسطوره هستند      در سينه هاشان كينه ي ديو سياه است

فريادشان چون بغض خاموشيست در دل    پايانشان مكر شغادين است و چاه است

ما از تبار كوروشيم از دين زرتشت           چون آتشيم رقصان به سوي آسمانيم

هر چند از ما فر يزداني ربود ند               ما پيرو اسطوره هاي باستانيم

وقتي كه پشت خويش بر تاريخ كرديم       بايد به ظلم و جور استبداد تن داد

بايد به تكرار مكرر بر سر دار                  سردار داد و شاهدان بي كفن داد

ديوان همه افسانه بودند آه آري              حالا دگر ديوان همه عاليجنابند

در شهر ما حالا طلسمي سخت جاريست    گردان , يلان , گندآوران جادوي خوابند

وقتي كه از جاري شدن متروك مانديم      فهميده بوديم از لجن سيراب بايد

آنكس كه از محراب دريا مي گريزد         بر جا نمازش سجده مرداب بايد

 

توضيح اسامي بكار رفته :

1. آرش : آرش كمانگير در زمان منوچهر شرط صلح بين ايران و توران بدين ترتيب بود كه مرز ايران با پرتاب تير پهلواني ايراني معين شود اين كار توسط يلي بنام آرش انجام گرفت كه گستره وسيعي را سهم ايران كرد و از اين كار افراسياب توراني بسيار خشمگين گشت .
2. ايرج : ايرج پسر فريدون پادشاه ايراني از واژه (( اير )) به معني آزاده و فروتن مي باشد .
3. بهرام : ايزد جنگ همچنين به معناي دور كننده بدي نيز آمده است . ( معناي بكار گرفته شده در اين نوشتار )
4. بيژن : نام پسر گيو نواده گودرز دختر زاده رستم .
5. داستان بيژن و منيژه از زيباترين داستانهاي شاهنامه است منيژه دختر افراسياب است كه شيفته بيژن مي شود و او را بي هوش كرده با خود به توران مي برد افراسياب از بودن پهلوان ايراني در كاخ دخترش آگاه مي شود و از گرسيوز مي خواهد كه با نيرنگ او را به بارگاه افراسياب ببرد سرانجام افراسياب بيژن را در چاهي به نام اكوان ديو مي اندازد تا آنگاه كه كيخسرو او را در جام جهان نما ديده و از رستم براي رهايي او ياري مي خواهد .

. تور : پسر بزرگ فريدون كه كشور توران جهت پادشاهي به او بخشيده شد .
7. تير : خدنگ . پيكان همچنين نام چهارم از سال و اولين ماه تابستان , نزديك ترين سياره به خورشيد ( عطارد) .
8. جمشيد : مخفف آن جم در تاريخ حماسي ايران يكي از بزرگترين پادشاهان پيشدادي است كه مخترع آلات جنگي و شراب باني استخر و بنيان گذار جشن نوروزي . جمشيد به معني پادشاه روشن و نوراني نيز مي باشد .
9. رستم : مركب از رس = روييدن و تهم = تخمه . نام پهلوان ايراني شاهنامه پسر زال .
10. رودابه : دختر مهراب كابلي كه زال عاشق او شد و از آنها رستم زاييده شد . رود به معني كودك و آب به معني جلوه و تابش يعني كودك تابان.
11. زال : پير فرتوت سپيد موي . نام پدر رستم كه پس از به دنيا آمدن سيمرغ او را پرورش داد . ( سمبل خرد )
12. زرتشت : نام يا شهرت پيامبر ايران باستان , موسس آيين توحيدي زرتشتي .
13. سام : رگه طلا در معدن – از دليران سيستان كه پدر زال و جد رستم مي باشد .
14. سكندر : مخفف اسكندر – پسر داراب و ناهيد ( دختر فيلقوس و فيليپ مقدوني ) . پس از آنكه اسكندر به پادشاهي رسيد به ايران لشكر كشيد و تخت جمشيد را به روايت تاريخي به آتش كشانيد .
15. سلم : نام پسر فريدون كه او را به پادشاهي روم و روس گمارد ولي سلم با برادر خود تور عليه برادر كوچك خود ايرج توطئه كردند و او را كشتند.
16. سودابه : دختر پادشاه هاماوران و زن كيكاووس پادشاه ايران .
17. سهراب : سرخاب در داستانهاي حماسي ايران پسر رستم كه از تهمينه دختر پادشاه سمنگان در توران زاده شد كه سرانجام بدست پدرش رستم كشته شد .
18. سياوش : فرزند كيكاووس و پدر كيخسرو .
19. سيمرغ : مرغ افسانه اي پرورنده زال كه در البرز كوه مي زيست .
20. شغاد : برادر رستم كه وي را در چاه انداخت و سرانجام خود با تير رستم كشته شد .
21. فرنگيس : دختر افراسياب و زوجه سياوش .
22. فريدون : يكي از پادشاهان پيشدادي كه از ظلم و ستم ضحاك به داد آمده و با كمك كاوه آهنگر مردم را عليه او شوراند و سرانجام خود به تخت نشست .

23. كاووس : دومين پادشاه كياني بعد از كيقباد تند خو حق ناشناس و خود كامه بود . پدر سياووش .
24. كاوه : نام آهنگري كه ضحاك هفده پسر او را كشت و مغز آنها را جهت تغذيه ماران دوش خود به كار برد تا سرانجام كاوه چرمي را كه پيشبند او بود همچون درفشي بر نيزه كرد و به فريدون كمك كرد تا ضحاك را به بند كشيده و به البرز كوه محبوس سازد .
25. كوروش : نام اولين پادشاه سلسله هخامنشي .
26. كيخسرو : در داستانهاي ملي ايران سومين پادشاه سلسله كيانيان فرزند سياوش از فرنگيس دختر افراسياب .
27. گردآفريد : نام دختر گژدهم كه يكي از زنان پهلوان شاهنامه است داستان پيكار او با سهراب در شاهنامه معروف است .
28. گيو : نام دلاور و جنگجوي ايراني زمان كيكاووس تا آخر زمان كيخسرو . فرزند گودرز و پدر بيژن از سران سپاه كيكاووس .
29. مرداس : نام پدر ضحاك كه نيك مرد بود ولي پس او ضحاك ديو سيرت و ستمكار بود كه در زمان او ظلم بسيار شد .
30. هوشنگ : به معناي عقل و آگاهي و خرد , پسر سيامك , فرزند چهارم حضرت آدم , دومين پادشاه ايراني كه پس از كيومرث به پادشاهي هفت كشور رسيد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:38  توسط مهتا بردبار  | 

 

 تمام دیوار ها آجرهای ناتمام بود

با روزنه هايي شكسته

 واز فاصله ي سيماني آنها گل يخ روييده بود

 پشت ديوار اتاقي بي سقف ويك آكاردئون كه روي ا نگشتان مردي خوابيده بود

 اين طرف دختري كه شكل حلقه روي دوار مي كشيد وبا شيره ي انجير نشئه مي شد

 كسي بايد مي آمد

 ديوار منتظر بود

آجر ها در نبض خويش بر روياي سقف ضربه مي زدند

 كسي بايد مي آمدو با ا بر جادويي ديوار ها را پاك مي كرد و بوي« نا» را از طعم ناتمام آجرها مي گرفت

 كسي بايد مي آمد ودكمه هاي  آكاردئون را مي بست ودست هاي مرد را نوازش مي كرد

كسي كه سمفوني زوزه ي شغال ها را در گلوي خويش رهبري نكرده بود

كسي كه انتظار خواب گرگ ها را نمي كشيد

 كسي كه آرام آرام در روزنه ي آجر هاي بي تقدير گل گاو زبان مي كاشت

 و براي ماغ كشيدن آدم ها وقتي گاوي آبستن مي زاييد شاخ هديه نمي كرد 

كسي بايد بيايد

 مي دانم

آن روز  پاي تمام بيل بوردهاي شهر گله ي هزار گرگ را خواهند كشيد

 ومردي با پيراهن سپيد با پيشاني بندي به شكل مسيح از چاه آب خواهد آورد

واين تبليغ آب معدني هاي شهر خواهد شد

 مي دانم

روزي خواهد رسيد كه ديگر هيچ كس دنبال كار نمي گردد

همه سر كار مي روند

ودر خواب مي بينند كه سردبير روز نامه ي اطلاعات به خاطر ماغ كشيدن كودكي كه متولد مي شود هيچ كس را استخدام نمي كند

 كسي روي روزنه ي شكسته ي ديوار گل گاو زبان مي كارد

 و ديگر هيچ كس مدعي آزادي بيان نخواهد بود

مي دانم…  تمام مردم شهر منتظر آن روز هستند

تاریخ سرایش ۱/۲/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:27  توسط مهتا بردبار  | 

مانا! تمام روزنامه های کنار تختم هر شب روی صفحه ی ترحیم باز می ماند .من از هیچ جای دنیا خبر ندارم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 15:39  توسط مهتا بردبار  | 

مانا !امشب خیال کردم وهم سال های سبز را دندان های زرد پاییز دارد می جود. نه خیال نکردم .واقعآ دیدم استخوان های این همه سال های خوش بینی دارد آرام آرام ترک بر می دارد .من دارم بزرگ می شوم وحالا قدم به آن طرف دیوار می رسد .آن طرف دیوار ...آی آن طرف که دختران در پیچ گیسوانشان خیال می بافند وزیر گل های صورتی روسریشان در چشم های مردی که به تمام آنها نگاه میکند می خوابند ودر خواب می بینند که مانای من شبی می آید وبخت آنها را باز می کندوروسری آنها به دست باد می سپارد وتمام شبی را که پیچاپیچ روی شانه شانریخته کنار می زند وبر سپیده ی کمر گاهشان سلام می کند.مانا من چه خوب خواب تمام دختران شهر را می دیدم .عجب رسم گنگی داشت زبان ما که هر چه میگفتیم از حقیقت دورتر میشدیم مانا!نگاه کن ماپشت سرمان را پر کرده ایم از نفس هایی که هرگز نکشیدیم وپلک هایی که هرگز نزدیم تا مبادا بازدمی فرصت فروکشیدن سهمی از حیات آن دیگری را بگیرد و یا فروافتادن پلکی هزارمی از ثانیه ی یک لحظه دیدن را فروستاند. مانا! دست هایم به شکل یک علامت سوال جلوی تمام پرسش های مادینگیم نشسته و چشم هایم شبیه علامت تعجب روی نوک انگشتانیست که مسر کوچ کلاغ ها را نشان می دهد. مانا! کلاغ ها پاییز را دوست دارند و دندان های زرد آن را آرام آرام سیاه می کنند.

من خوابم می آید مانا! و انگار در این رخوت هزار دارکوب از شیار های ذهنم کرم های عادتی کپک زده را می بلعند و من سعی می کنم از پشت دیواری که حالا از قد من کوتاه تر است آن سوی شهر را ببینم. آن سوی شهر که پر از چراغ خواب های خاموش بود و شهوتی روشن که در ساعت نه شب مثل کیسه های انباشته از زباله از غریزه ورم می کرد و از درزهای جفت نشده ی شلوار ها بیرون می ریخت.

مانا! چرا؟ من که گناهی نداشتم! حالا تو آن سوی دیوار سرک می کشی من این سوی دیوار ترک می کشم. چرا رفتی به خواب نمام مادینه های پستان سر زده تا من از بیداری تو عبور کنم. و بالای قبری که مرده ای در آن نخوابیده بود به کودکی حرام زاده که در سینه ام شیر می خورد فکر کنم.

مانا! این ها هذیان هایست که سال های مرا از تنهایی در آورده و همیشه یک نفر را که از حرارت بغضم می سوخت پاسوز تب های من کرده بود.

مانا! یادش بخیر آن شب هایی که هنوز دست هایم بوی گندم زار شانه ی تو را می داد و هنوز هیچ برکه ای پیراهن مرا خیس نکرده بود و من هنوز به نسیمی دل خوش بودم که در جشن شبانه گیسوانم می رقصید و باردار هیچ ابری نبود.

مانا! تو در اتاق تنهایی من تصویر جفتمی و من در زهدان شاعری خویش گاه دلم از تو می گیرد.

۸۸/۲/۱۸  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:40  توسط مهتا بردبار  | 

یه پامونو گذاشتیم، اتل متل توتوله                   به جاي اون يكي پا ،حالا زخم گلوله

اتل متل تو قصه گاو حسن يه گرگه                                دور ده بالايي يه ديوار بزرگه

اتل متل كلاغ پر كبوتراي باغ پر                    لاله ها پر، زمين پر ،شب پره پر ، چراغ پر

گاوه كه حالا گرگه ، گرسنه سُ بيداره        از لاي چنگ و شاخش انگاري خون مي باره

از توي ده يه دختر كه كوزه رو دوششه      همون كه شال سبزش روي زمين مي كشه

همون كه ماهِ چشماش شب تا سحر بيدار بود    همون رد پاهاش هميشه رو ديوار بود

همون كه توي بازي هميشه تك مياره                  مي ره كه از سر كوه آب خنك بياره

پشت ديوار يه كوه بود پر از شغال و روباه        كه زوزه مي كشيدن از اونجا تا خود ِ ماه

گله ي گرگا اون شب جشن  عروسي داشتن      چنگالاشونو روي دندون هم گذاشتن

اتل متل بيداريد اهل دهِ بالايي                         گاو حسن يه گرگه آي حسنك كجايي

رو شاخ گاوت امشب چنگال صد تا گرگه            كي گفته تو چنگ گرگ بازم خدا بزرگه

دختره تا پاي كوه با شال سبزش دويد                    اما به جز يه گربه چيزيُ اونجا نديد

گربه هه لاي صخره ناله و مويه مي كرد               ميون ناله مي گفت اينجا نيا و برگرد

دختره كوزه شو داد تا اونو پس بگيره       نمي دونست كه آخر تو چنگ گرگ مي ميره

اتل متل يه گربه حالا اسير گرگه                           زخمي و بي پناهه اما دلش بزرگه 

رو كوه قصه ي ما فقط گلاي زرده                هر چي كه داد مي زنيم ندا برنمي گرده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 11:57  توسط مهتا بردبار  | 

دست های سپید

 آی دست های سپید

 میان مشت و خون گره خورده اید

 از خشم به هنگامتان

دوش شهر  مرکب چار تکبیر کفن پوشان است

شهر خواب که هر صبح گیسوانش را مردان نارنجی پوش شانه می کردند

حالا هر شب نوار سرخی بر گیسش می بندند

نوار سرخی که روزی جشم های  مرد جوانی

آن را از زیر پرده ی نازکی در شاه راه حیات دختری زیبا تماشا کرده بود

این رشته سر درازی نداشت

 ما همه در یک کوجه ی بن بست خوابیده بودیم

 ودر خواب ما مردی که نه ردایش سبز بود نه دستارش سپید

به ما گفته بود بهار امسال باز هم بوی علف تازه از شیر خواهد آمد

 وباز هم به ما گفته بود شیرءشیر هم که باشد عکسش در جاه خواهد افتاد 

 در پشت انتهای کوچه چیزی می لرزید

 ما جفت جفت کنار هم خوابیده بودیم

و خواب می دیدیم که فردا بن بست کوچه از ندای ما می شکند 

 شهر بیدار می شود

و گیسویش را مردان نارنجی پوش شانه می زنند

تاریخ سرایش ۱۹/۴/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:59  توسط مهتا بردبار  | 

برای تلاش های همسرم و برای امیدرضا که دیگر در کنار ما نیست!

وقتی فکر می کنی که دیگر سخت تر از نفس کشیدن که آسان ترین رفت و آمد آدم به نیست و هست است، چیزی وجود ندارد، تمام سختی ها برایت آسان می شود  و بدین سان از باریک ترین رشته ای که شریان زندگی را به مرکز اندیشه ات وصل می کند می گذری و برای همیشه در زمین حاصل خیزی می خوابی و درخت بودن را که به شیوه ی سکوت ثمر می دهد و در زهدان مادر هستی ریشه می دواند، ترجیح می دهی. بخواب آرام، بخواب تا زمستان پلک سنگین و سپیدش را به روی تو ببندد و چون برخیزد صدای تو را که در نبض رگبار های بهاری جاری هستی به گوش زندگی  برساند، بخواب آرام ای سر برآورده از سبزترین سرو ها. از دوش دایه ی ابر، هنوز بوی گهواره و عطر گیج باران می آید و دست هایی که روزی تو را شسته بود، امروز گونه های خیش را غسل میت می دهد، دریغ چقدر  آسان سخت می شود، عادت نگاه کردن به رد پای مسافری که در جاده ی یک طرفه سفر کرد و دل بستن به اینکه شاید روزی کسی بیاید و با دست های نسیم گیسوان شالی  زاری را که از رد پای تو در باران بلند شده بود به خیال حقیقت های آزاد ببافد. بخواب آرام، در چشم های تمام مردمان شهرمان، هزاران خرگوش خوابیده و شیران در دام صیاد نعره می زنند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:30  توسط مهتا بردبار  | 



 + چه‌قدر آفتاب زمستان تنبل است. مجتبا سمیع نژاد

 +  تا آزادی صادق شجاعی

اونیفورم ها و حقوق انسانی ما. بهزاد مهرانی

زندگی سگی، حکومت سگی ،ملت سگی، اپوزوسیون سگی-تقدیم به مجید و سعید و مهدیه و صادق- رشید اسماعیلی

صادق شجاعی را آزاد کنید، شیدا جهان بین

+ دانشجویان دانشگاه علامه را آزاد کنید، علیرضا فیروزی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:37  توسط مهتا بردبار  | 

 وقتی می آیی

             تمام دریچه ها باز می شوند

               و گیسوانم

                          در آغوش پریشانت می خزند

             اما افسوس...

                             هر جایی تر از بادی!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 4:3  توسط مهتا بردبار  |